تبليغاتX
نوشدارو

                           نوشدارو


امام خامنه ای و شهریار:

آذربايجان که همواره مدافع هويت و اصالت ايراني و ايرانيان بوده است بزرگان و فرزانگان آن پرچمدار اين جبهه دفاع بوده‌اند. استاد شهريار در شعر و ادب معاصر آذربايجان از جمله اين فرزانگان است که با شعر و ادب به مصاف نبرد با بيگانگان و بيگانه‌گرايان آمد.

 

و از جمله اشعار زیبای ایشان،نمونه زیر است که در مدح امام خامنه ای«روحی فداک» در زمان ریاست جمهوریشان سروده است :

                                 ای غریو تو ارغنون دلم                  سطوت خطبه‌ات ستون دلم

                                 خطبه‌های نماز جمعه تو                نقشه حمله با قشون دلم

                                  چشم از نقش تو نگارین است        می‌نگارد مگر بخون دلم

                                عقل من پاره می‌کند زنجیر              که به سر می‌زند جنون دلم

                                 من هم از آن فن و فنون دانم           که جنون زاید از فنون دلم

                                 کلماتت چو تیشه فرهاد                  می‌شکافند بیستون دلم

                                  .....

  برای مطالعه متن کامل شعر استاد شهریار به ادامه مطالب رجوع کنید .



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم دی 1390 توسط « إیلیا صالح »



 

گل اشکم شبی وا می شد ای کاش                همه دردم مداوا می شد ای کاش

 به هر کس قسمتی دادی خدایا !                   شهادت قسمت ما می شد ای کاش

                                                                                                                علی رضا قزوه   




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



 مولای من مهدی جان بیا که بی تو در آغوش سرد غربتها          تمام ثانیه هایم شدند ساعت ها 

             چقدر با تو دقایق به چشم می آیند                       چقدر بی تو هدر می روند فرصت ها

سروده‌اي از آيةالله العظمي مکارم شيرازي حفظه الله درباره حضرت مهدی «روحی و ارواحنا له الفداء»

               برو اى باد صبا کن گذرى                               ببر از ما سوى آن شه خبرى                 

              گو بيا مونس اين جانها باش                         گو بيا جسم جهان را جان باش!

                تو مهين پادشه خوبانى                                تو در اين پيکر عالم، جانى!

                به خدا طاقت ما طاق شده                             ديده از بهر تو مشتاق شده

             سينه از هجر رُخت خونين است                      قلب، افسرده و دل غمگين است

             ...

   برای مطالعه متن کامل سروده آیةالله مکارم شیرازی به ادامه مطالب رجوع کنید.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



مجلس ابن زیاد لعنة الله علیه : 

مصیبتی که امروز،علیا مکرّمه حضرت زینب علیها السلام می بیند، این مصیبت افتادن جسدها در میدان بی کفن و دفن، به سبب آن، از یادش می رود!

بینکُم و بین الله، ملاحظه کنید ببینید جسد بماند در آن میدان که جنگ کرده است و کشته شده است، این صعب تر است یا سر را بیاورند مجلس دشمن!

حالا علیا مکرّمه مشغول به مصیبت است. مثلاً از این راه پایین بیاورند در خانه ی ابن زیاد.

مصیبت دیگر، ملعونی رأس مبارک را دست بگیرد بیاورد وارد مجلس پسر زیاد شود «إملأ رکابی فضّة و ذهباً»(۱) بخواند. این هم یک مصیبت است.

بالاتر همه اینها، سر را در طبقی بگذارد بیاورد پیش رویش بگذارد .

بالاتر اینها، چوب هم دستش باشد!

از اینها بالاتر، آنکه همین که پیش رویش گذاردند،شروع کند به خندیدن... (۲)

(۱) پر کن رکاب من را از نقره و طلا.

(۲) قسمتی از مقتل مرحوم شیخ جعفر شوشتری رحمة الله علیه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



خدایا؛ این قافله چه دیده اند و چه شنیده اند که در هجرت به مسلخگاهِ عشق ، دست و پا نمی شناسند؟

خدایا؛ اینان عطر جان فزای کدامین کلام را استشمام نموده اند؟

خدایا،حیرانم! اینان بسوی مرگ می شتابند و بر هم سبقت میگیرند .... 

و اما بعد...

چه داغ عظیمی است ، داغ حبیب، داغ مسلم و داغ حرّ ... 

چه داغ عظیمی بود هنگامی که سرخ ترین جمله دنیا بر پیشانی تاریخ نقش بست و صفحه صفحه آن را به سوگ جوان رعنای حسین نشاند:

« فقطّعُوهُ بسیوفهم إرباً إرباً »

و آه ، سکینه خاتون چه زیبا غربت و مظلومیت تنهاترین سردار عالم را به تصویر کشیده اید:

«... لیتکُم فی یوم عاشورا جمیعاً تنظرونی *** کیفَ أستسقِی فأبوا أن یرحمونُی *** و سقوهُ سهمَ بغی عَوض الماءالمعین »

ای کاش در روز عاشورا همه بودید و نظاره میکردید که چگونه برای کودک خویش طلب آب کردم اما به من رحم نکردند و به جای آب گورا ، کودکم را به تیر ظلم سیراب کردند.

نه، ابوعبدالله، به شما قول می دهم که از عباس نگویم ، قول می دهم ، نمی گویم چون تاب شنیدن « قد انکسرَ ظهری» شما را ندارم ... 

و اما قصه ظهر عاشورا ، قصه ای است بس ملال آور ... 

قصه این است:

آن زمان که جراتهای بسیار بر آسمان پیکر مولا چون ستاره از شماره بیرون بود ، آن زمان که عرش بر فرش نشست و آسمان بر زمین افتاد ، در آن هنگام که مولا از فراز مرکب به زیر آمد، ندائی به گوش او رسید، کسی می گفت: « گرگها به سوی خیام حسین حمله می برند ، دشمن طمع خیمه گاه حسین را دارد » 

مولا شنید ، تکیه بر شمشیر خود زد ، از زمین برخاست 

به زانوی خویش پیکر غرق در خونش را به سمت خیام می کشید 

ینُوءُ و یکبُو  « به سختی برمیخواست ولی به صورت بر زمین می افتاد » 

فریاد غیرت مولا بلند شد: 

« یا شیعةَ آلِ أبی سفیانَ ، إن لم یکن لکُم دینٌ و لا تخافون المعادَ، فکونوا أحراراً فی دُنیاکُم »

ای پیروان آل ابوسفیان ، اگر دین ندارید و از قیامت نمی هراسید پس لااقل در دنیای خویش جوانمرد باشید

این فریاد غربت تنهاترین سردار عالم بود 

این نوای مظلومیت پادشاهی بی سپاه بود که حرم خویش را در دام 

طمع مشتی سنگدل ناجوانمرد می دید.

این بزرگترین غم مولا بود، او به یاد حرم بود

به یاد زینب بود...

حال ناجوانمردی کوردل، نیتی پلید در سر داشت

راهی گودال شد، راهی قتلگاه، عالمی به تلاطم افتاد، قلب مادری به سوگ نشست و فریاد خواهری در گلو شکست. وامحمداه.... 

« یک نیمرخت" ألست منکم ببعید" ***  روی دگرت"إن عذابی لشدید" 

دور لب تو نوشته "یحیی و یمیت" ***  " من مات من العشق فقدمات شهید"»

و اما بعد ... 

« کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود»

و اما بعد...

ندایی که در پی انتقام خون حسین به گوش می رسد و " یامنصور، امدّ " سر می دهد.

به امید ظهورش، یا لثارات الحسین (ع)

                                                                                 مساء 10 محرم الحرام 1433




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



ةتو را نذر حسین کرده ام

قنداقه‏ات را گرد سرش طواف داده‏ام به علامت تعظیم، به علامت یک عمر پاکبازی.
تو را نذر نگاه پاک او کرده‏ام.
نذر کرده‏ام عاشق به دنیا بیایی.
نذر کرده‏ام اگر سالم باشی، دست‏هایت را قربانی برادر کنم.
برادر که نه! او مولا و سیّد توست. هیچ‏گاه او را برادر نخوان؛ او فرزند زهرا علیهاالسلام ؛ سیّد جوانان اهل بهشت است و تو فرزند من، فرزند شیرین زبان ام البنین.
نذر کرده‏ام اگر سالم به دنیا بیایی، هر شب برایت لالایی آب و عطش را زمزمه کنم.
پسرک ماهروی من! دست‏های کوچکت را که می‏بوسم، عطر بهشت مستم می‏کند.
میان دست‏های کوچک تو با چشمان مهربان برادر رازی است که من هنوز نفهمیده‏ام.
خنده‏های شیرین کودکانه‏ات دلم را می‏بَرَد. هرکس تو را می‏بیند، می‏گوید انگار پاره‏ای از ماه است که در دامان امّ البنین علیهاالسلام آرمیده.
ماه مهربان مادر! از راز عجیب چشم‏هایت با من بگو؛ از قصّه دست‏هایت، از فردا، از مشک، از عطش، از عشق برایم بگو.
پسرک ماهروی من! وقتی در دامان حسین علیه‏السلام می‏روی، چقدر آرامش سیمایت تماشایی است! چقدر این بستر آرام را دوست داری!
وقتی تو را می‏بینم که روی دست‏های برادر آرمیده‏ای، انگار فوج ملائک است که فضای ساده خانه را منوّر می‏کند.
پسرک ماهروی من! نذر کرده‏ام اگر سالم به دنیا بیایی از تو شهیدی بسازم که فردا تمام شهدای عالم به جان او غبطه خورند.

تقدیم به ساحت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام

 "آقاجان امیدم را نا امید نکن، آقاجان تو را به مادرت ام البنین ، آقاجان دلم برای شش گوشه حسین تنگ شده ، آقاجان تو رو به چادر خاکی زهرا .... حاجت روام کن... یا باب الحوائج."

 لیل ۹ محرم الحرام ۱۴۳۳




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



ةخوب شد كه نبودي ليلا ! 

 گاهي احساس مي كنم كه رابطه حسين (ع) با علي اكبر (ع) فقط رابطه يك پدر و پسر نيست . مي مانم كه كداميك از اين دو مرادند و كداميك مريد ؟ مراد حسين (ع) است يا علي اكبر (ع) ؟ اگر مراد حسين (ع) است كه هست ، پس اين نگاه مريدانه او به قامت علي اكبر (ع) ، به راه رفتن او ، به كردار او ، و حتي لغزش مژگان او از كجا آمده است ؟! و اگر محبوب علي اكبر (ع) است پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين (ع) چگونه است ؟
و ... اما حسين (ع) ، نزديكترين ، محبوبترين و دوست داشتني ترين هديه را براي معاشقه با خدا برگزيده بود . شايد انديشيده بود كه خوبترهايش را اول فداي معشوق كند .
و شايد اين كلام علي اكبر (ع) دلش را آتش زده بود كه : " يا أب،لا ابقاني الله بعدك طرفه عين . " " پدر جان ! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدني زنده نگذارد . پدر جان ! دنياي من آني پس از تو دوام نياورد . چشمهاي من ، جهان را پس از تو نبيند . "
چه خوب شد كه نبودي ليلا !
كدام جان مي توانست در مقابل اين مناسبات عاشقانه دوام بياورد ؟ تو مي خواستي كربلا باشي كه چه كني ؟ كه براي علي اكبر (ع) مادري كني ؟ كه زبان بگيري ؟ گريبان چاك دهي ؟ كه سينه بكوبي ؟ كه صورت بخراشي ؟ كه وقت رفتن از مهر مادري سرشارش كني ؟ كه قدم هايش را به اشك چشم بشويي ؟
يادت هست ليلا ! يكي از اين شبها را كه گفتم : " به گمانم امام ، دل از علي اكبر (ع) نكنده بود . " به ديگران مي گفت دل بكنيد و رهايش كنيد اما هنوز خودش دل نكنده بود !
اگر علي اكبر (ع) اين همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علي اكبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ايستاده ماند ، همه از سر همين پيوندي بود كه هنوز از دو سمت نگسسته بود .
پدر نه ، امام زمان دل به كسي بسته باشد و او بتواند از حيطه زمين بگريزد ؟! نمي شود . و اين بود كه نمي شد . و ... حالا اين دو مي خواستند از هم دل بكنند .
امام براي التيام خاطر علي اكبر (ع) ، جمله اي گفت . جمله اي كه علي اكبر (ع) را به اين دل كندن ترغيب كند يا لااقل به او در اين دل كندن تحمل ببخشد : " به زودي من نيز به شما مي پيوندم . "
آبي بر آتش ! انگار هر دو قدري آرام گرفتند . اما يك چيز مانده بود كه اگر محقق نمي شد ، كار به انجام نمي رسيد . شهادت سامان نمي گرفت . و آن بوسه وداع بود ... هر دو عطشناك اين بوسه بودند و هيچ كدام از حيا پا پيش نمي نهادند .
نياز و انتظار . انتظار و نياز . لرزش لبها و گونه ها . تلفيق نگاهها و تار شدن چشمها . و ... عاقبت پدر بود كه دست گشود ؛ صورت پيش آورد و لبهاي علي اكبر (ع) را در ميان لبهاي خود گرفت .
زمان انگار ايستاده بود و بر زمين انگار آرامش و رخوت سايه انداخته بود . هيچ صدايي نمي آمد و هيچ نسيمي نمي وزيد . انگار هيچ تحركي در آفرينش صورت نمي گرفت .
من از هوش رفتم به خلسه اي كه در عمرم نچشيده بودم و ديگر نفهميدم چه شد ...
آرام باش ليلا !

نام كتاب: پدر، عشق و پسر
نویسنده : سيد مهدي شجاعي
ناشر: نشرنیستان

تقدیم به ساحت أشبه الناس بالرسول حضرت علی اکبر علیه السلام

 لیل ۸ محرم الحرام ۱۴۳۳                                                                              




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »



ةلالایی، اصغرم لالا ... 

گریه نکن، غنچه‏ی شش ماهه‏ی من! مبادا صدای گریه‏ات را بشنوند و تو را از من جدا کنند! نمی‏دانم این همه شتاب برای چیست؟ چه می‏بینی که این طور عاشقانه سر از پا نمی‏شناسی و به شوق وصال بی‏تاب شده‏ای؟
آیا از من خسته شده‏ای؟ من گهواره‏ی خوبی برایت نبوده‏ام؟
با من بگو! پس از تو، دیگر حضور چه کسی آغوشم را معطّر خواهد ساخت. راستی! دیشب، کابوس بدی دیدم، خوابِ یک قنداقه‏ی خونین را، خوابِ یک تیر را دیدم که از آن، خون می‏چکید؛ خونِ گلوی نازک تو!
خواب فرشته‏هایی را دیدم که برای گرفتن یک قطره از خون حلقت، از هم سبقت می‏گرفتند؛ خواب سرگردانیِ خودم را دیدم که به غارت می‏بردنم.
حالا به من حق می‏دهی که دلواپس و مضطرب باشم؟ حق می‏دهی علی جان؟!
تو، تنها دلیل بودنِ منی! آخر بی‏تو من به چه کار آیم؟ گهواره بی‏کودک، می‏شود؟! ...
برگرد، آرام جانم! این قدر از «رفتن» حرف نزن! به خدا که من تحمّل این جدایی را ندارم!
برگرد! کاش می‏دانستم، این همه بی‏تابی‏ات را چگونه پاسخ دهم!

من نیز در رویایی شیرین، دیده‏ام ،خوابِ خونین شهادت را.
گهواره‏ی من! این قدر برایم لالایی «ماندن» مخوان! دیگر جنبیدن تو مایه‏ی آرامش قلبم نیست؛ که مرا عشق بزرگی، بی‏تاب کرده است.
مگر بابا را نمی‏بینی؟
گل‏های محمدی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، یکی یکی پژمردند؛ دیگر در بوستان اهل بیت، جز من، گلی نمانده!
توفان در راه است، باید خود را به «کشتی نجات» برسانم! من آخرین بازمانده از قافله‏ی عاشورا هستم!
رفیق لحظه‏های خوب من! بارها در گرمای آغوشی آرمیدم و بارها به نغمه‏ی دلنواز لالایی‏ات دل سپردم
امّا ... این لحظه، نه آغوش تو، و نه آغوش مادر، هیچ کدام آرامم نمی‏کند.
که من صدای لالایی خدا را می‏شنوم! که من آغوش باز خدا را می‏بینم!
وقت تنگ است؛ باید بروم؛ این قدر بر «ماندم» اصرار مکن! در خیمه ماندن و از عطش مردن؟ ... نه! ... نه! تا درهای شهادت را نبسته‏اند باید بروم! من تشنه‏ی پروازم. می‏خواهم از بابا دفاع کنم. معراج سرخ من، روی دست‏های بابا دیدنی است!
گهواره‏ی من! به خدا که آرزوی بهشت، لحظه‏ای رهایم نمی‏کند. من آخرین سرباز حسینم!
و مظلوم‏ترین شهید کربلا؛ باید بروم، دنیا منتظر پرواز من است ... 

               همان غریب که از هر غریب تنهاتر                       به روی دست خودش برده بود بالاتر

             دمی به سمت حرم زد، دمی به لشکریان            کسی که بود از عیسی، دمش مسیحاتر

               نگاه خسته ی او را کسی نمی فهمید                 اگرچه بود نگاش از همیشه گیراتر

                 و روی دست خودش یک امام می آورد                  که از تمامی مردان قوم، آقاتر

      علی شده است مهیا برای جنگیدن                      کمان حرمله آن سو شده مهیاتر

             تمام قامت او زیر تیر پنهان شد                            گلوی کوچک اش اما شده است پیداتر

        سه شعبه ای که علمدار را زمین انداخت               همان سه شعبه به جسمش نشست زیباتر

              و قامتش همه درهم شده است،پاشیده است        و قد کوچک او گشته است رعناتر

             دوسطر نیزه نوشتی به خط کوفی بود                    به خط خون بنویسش، به خط خواناتر

                               تقدیم به آخرین سرباز حضرت عشق،باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام

                                                                     لیل ۷ محرم الحرام ۱۴۳۳




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط « إیلیا صالح »


نوشداروی روح