خداوندا !
از قاب سجاده ام به سرزمين دعا و نيايش مي نگرم و شكوه ايمان را در پرواز سجده گذارانت به وضوح مي بينم و آرزو مي كنم كه كاش بتوانم باراني باشم بر كويرستان جانم تا تاريكيها را از وجودم بشويم و بار ديگر به عشق و اميد تو جوانه بزنم و نيلوفران مهرباني را در خويش برويانم .
پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردني است . اين واژههاي ماندگار فروغ فرخزاد را بسيار شنيده و خواندهايم آنچنان كه بسيار شنيدهايم مرگ پل و دري است به سرايي ديگر .
يا اين كه مرگ همزاد خواب است . اينجا و آنجا خواندهايم كه مرگ مانند غروب خورشيد است ، وقتي كه خورشيد در اينجا غروب ميكند ، در جايي ديگر طلوع ميكند ، در واقع خورشيد ، هيچگاه غروب نميكند ... با اين همه، كم نيستند مردمي كه از مرگ ميترسند ، درست همانگونه كه كودكان از تاريكي . و اين در حالي است كه همه ما بيترديد روزي ميميريم ، اما نميدانيم مرگ چه هنگام و كجا به سراغمان خواهد آمد .
من اما، سالهاست كه مساله مرگ را براي خود حل كردهام . ( البته گمان ميكنم كه حل كردهام ) .
به مرگ، مانند « رنگ » ي ديگر در كنار همه رنگهاي زندگي ، نگاه ميكنم ، جزيي ديگر از هستي . توپها و گلولههاي نخي فيلم « گبه » مخملباف را ديدهايد و به ياد داريد ؟ مرگ ، شايد همان كلاف و گلوله نخي سياه باشد در جوي آب روان زندگي ، يكرنگ ديگر.
اما با وجود اين، نميدانم چرا سراپا درد ميشوم و رنج ، هنگامي كه خبر برخي از مرگها و « پرواز » ها را ميشنوم و ميخوانم... اخباري تلخ ، غيرقابل هضم ، دردناك . گرچه سالهاست كه « مرگ » برايم مفهوم و موضوعي فهم شده مينمايد اما برخي مرگها ، جانكاهاند و سخت ، تلخ و تاسفبار...
اين خبر یک سطري و كوتاه را تعداد بسياري از وبلاگهاي روز جمعه بيست و نهم شهريور ماه هشتاد و يك درج كردند: « شقایق ديگر گپ نمي زند .. ! ماه پیشونی ديگر نمي نويسد .. ! و فروزان هرگز هفده ساله نخواهد شد .
1 پرنده ، 1 نوجوان ، 1 دانش آموز ، مظلوم ، ساكت ، بيهياهو ، بيهيچ نظارهگري پرواز كرد و رفت .
پرواز را به خاطر بسپار را فروغ ميگويد اما من به پرواز بيصداي آن گنجشك خيره ماندهام ، با اشكي در چشم ، و بغضي در گلو . روحش شاد .
الهي !
تمام لحظه هايمان را سبز بخواه ، روزهايمان را آبي دريا ساز ، شب هايمان را از ستارگان اميد پر كن ، شادابي بهار را به دلمان هميشگي ساز ، لطافت شبنم هاي عشق و دوستي را نثار ديدگانمان كن و جانمان را جرعه جرعه از شادابي مومنانت سرشار كن .
با تشكر از همه شما دوستان و عزيزاني كه با حضور سزبشون به اين وبلاگ رونق مي بخشند . اين آپ قبل از موعد به اين دليله كه دارم ميرم جايي و دسترسي به نت ندارم ...
بازم هفته آخر شهريور رسيد . هفته اي كه از سال 81 به اين سو ، برام يه غم عجيبي مي آره ، هفته اي كه فروزان پر كشيد . بازم روز 28 شهريور نزديكه ... روزي كه فروزان غروب كرد ...
فروزان ( شقايق ) امامي 16 ساله ، دختر مهندس امامي و نويسنده وبلاگ ماه پيشوني ، در كوهنوردي با اعضاي خانواده ، در اثر ريزش كوه ، براي هميشه پر كشيد تا يكي از سنگهاي بهشتزهرا، براي هميشه آرامگاه او باشد .
اولين وبلاگ نويسي بود كه من باهاش آشنا شدم و همچنين اولين وبلاگ نويسي بود كه اين دار فاني رو وداع گفت . با وجودي كه 4 سال از پر زدنش مي گذره اما متاسفانه رنگ كهنگي نميگيره اين پرواز . با بقيه پروازها فرق مي كنه . حداقلش اينه كه براي من اين پرواز يه پرواز فراموش نشدني بود و هست ...
فروزان ! جات خيلي خاليه . انگار ديروز بود كه آخرين پستتو گذاشتي . انگار ديروز بود هواي مدرسه به سرت زده ، بوي ماه مهر به مشامت خورد و انگار ديروز بود كه هوس كوه رفتن به سرت زد و هزار انگار ديگه ...
اميدوارم داغ هيچ عزيزي رانديده باشيد اما باور كنيد اين نوع مرگ ، خيلي زيبا و ديدني بود . انگار یه جورایی بوی مرگ به مشامش خورده بود .
توي آخرين پست مردادش 81 دو مطلب داشت :
بيا بشينيم همه کلمه هايی که با س شروع می شه باهم دوره کنيم:
س... مثل.....سرما
س... مثل.....سکوت
س... مثل.....سنگ
س... مثل.....سياهی
س... مثل.....سخت
س... مثل.....
... بابا چه قوه تخيلی داری من که کم آوردم.... چی؟؟؟... نه نه ديگه بسه..... چی؟؟؟....
س... مثل.... سفر........
مطلب دوم :
آخ که چقدر دلم گرفته....دلم مي خواد برم شمال با جنوب يه جا که دريا باشه... من عاشق دريام....عاشق آب..... آخی رندگی.... يه دوست خوب داشتم اما خب حالا رفته ... رفته يه جای ديگه و من خيلی احساس تنهايی می کنم.........
مردادو سپري كرد. من اونوقتا وبلاگ نداشتم ، مي دونستم چيه ولي نمي خواستم داشته باشم . ولي فروزان كه رفت فهميدم وبلاگ چيه .
شهريور ازراه رسيد .
واي ، دقيقا 11 روز قبل از اون حادثه نوشت :
هر آغازی پايانی دارد...... و هر پايان را آغازيست...... اميدوار بودم اين پايان بين من و تو جدايی نيافکند اما انگار که اين پايان اغاز سفريست... سفری تا بينهايت..... هر سفر را آغازيست و آغاز سفرم پايان حرف من با توست......ولی هميشه احتمال بازگشت هست... بازگشت به سوی تو.. گرچه مرا نخواستی...... گرچه از تو نبودم........و نخواهم بود.......هرگز..........
فروزاناروز19 شهريور 2 تا از شعراشو گذاشت :
... و زمان می گذرد
از پس ثانيه ها
به تمنای طلوع
از سر آغاز کلام
... و زمان می گذرد
از سر پيچک خواب
تا سرای آفتاب
و حضوری روشن...
و :
آسمان در غربت است
ابرها می گريند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دايره هاست
کره ی خاکی سرد
مردمانی بيجان
بی خبر از خوشی ثانيه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از اين انسانها
در به در از پی خورشيد
ابرها می گريند ...
22 شهريور ، از عوض شدنش خبر داد :
... اما خب همه چی عوض شده ديگه من اون دختره قبل نيستم که همش تو فکره ديگران بود و حالش از خودش به هم می خورد البته الانم تو فکره ديگرانم... اما ديگه خودمو دست کم نمی گيرم... من واسه آينده ام برنامه دارم... و گذشته؟؟؟... گذشته هيچی جز يه خاطره ی کهنه کنج طاقچه نيست و فقط بايد ازش درس گرفت... و زمان حال؟؟؟... سرچشمه ی آينده و گذشته...
يك هفته قبل از مرگش نوشت :
تا حالا شنيدين يکی با ستاره ها حرف بزنه؟؟؟ من می زنم . اونم هرشب قبل از خواب . نمی دونيد . گاهی همچين تو بحث غرق می شيم که يه هو داد می زنم . بابام بيدار می شه می گه دختر تو دوباره زد به سرت؟؟؟ خجالت بکش با اين هيکل و قد و قواره ... بعد دوباره می خوابه و منو و ستاره ها کلی می خنديم...
فـــــــــــــــــــــــــروزان !!! چه زود به مهماني ستاره ها رفت .
و آخرين پستش ... بعد از غروبش آتيشمون زد اين پست :
بازم بوی مهر مياد ... بوی کتاب و دفتر ... بوی جوهر خودکار... بوی پروژه و بوی تحقیق... بوی شيطنتهای دوران تحصیل ... و يه عالمه بوی خوب ديگه ... يه هفته ديگه به شروع درس مونده ... اخی چقدر خوبه ها... اما اگه تابستون نبود اصلا يه همچين احساسی به ادم دست نمی داد... ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه ... بچه خرخون کلاس بشه... گاهی درس نخونه... نمی دونم والله ... يه جورايی خيلی دلم تنگ شده ...
آري ... اگه بود الان دانشگاه بود ، اگه بود الان كامنتهاي زيادي داشت ، اگه ...
..... لحظه اي چند بر اين چرخ كبود ، نقطه اي بود و دگر هيچ نبود .
مي خوام يه كم از بعد از رفتنش بگم . مطمئنم اينا رو مي خونه ...
پايان روز جمعه ، وبلاگهاي فارسيزبان همگي از او و مرگ نا به هنگامش ميگفتند، بي آنكه اونو از قبل بشناسند. خبر مرگ او بلافاصله در اتاقهاي گپ و گفتگوي اينترنتي پخش شد . در لابلاي پيامهاي كوتاه و بلند، همه از حادثهاي اسفبار ميگفتند كه قرباني معصوم و كمسنوسالي را طعمه مرگ ساخته بود. نويسندگان سرشناس يا گمنام، در صفحههاي شخصي خود، بلافاصله شرحي بر ماجرا نوشتند. در تاروپود پر پيچ و خم اينترنت ، ردپايي از نوشتههاي روزانه اش در آخرين ماههاي زندگي پيدا شد و بلافاصله مورد توجه وبگردهای سوگوار قرار گرفت. وبلاگ ماه پیشونی که تا آن موقع بطور معمول، تنها 25 يا 30 بازديدکننده داشت، يک روز پس از حادثه بيش از دو هزار بار بازديد شد و ستون نظرخواهي آن همچون سنگي يادبود صدها پيام را بر خود ثبت كرد. در اين زمان او ديگر نميتوانست از رونق ناگهاني صفحه خود خبردار بشه . گروهي از نويسندگان وبلاگها و سايتهاي اينترنتي، يك روز صفحههاي خود را به نشانه سوگواري تعطيل كردند.
بيست روز بعد از او ، داداشش اين دست نوشته اونو گذاشت : وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی... درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه... توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی... وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن...آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی.. بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری ( غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن..) همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی... و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست...
و اين يكي :
تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟.. يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟.. دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يکي و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...
بيست و هشتم شهريور نزديك است. سالگرد پرواز كسي كه داشت لحظهشماري ميكرد براي استشمام دوبارهي بوي مهر، بوي كاغذ كتابهاي درسي... بوي عشق... و او بوي عشق را با تمام مشامش حس كرد .
آري . شقايق ديگر گپ نزد ، .. ماه پيشوني ديگر ننوشت ... و فروزان هرگز هفده ساله نشد .
روحش شاد ...


مهربانا !
مي خواهم كه تمام نداشته ها و تنهايي هايم را از مهر تو سرشار كنم ، صحبتي كه مرا از خلوت خويش جدا گرداند و در آغوش سجده اي از نور و نيلوفر رها كند . خالي شدن از خويش وبه تو پيوستن ، ضيافت و عيد عاشقان است و من مي خواهم عاشق و دلداده تو باشم و باقي بمانم . پس به آيه روشن نگاهت بار ديگر مرا احيا و جاودانه كن .
سلام .
خوشحالم كه بازهم فرصتي دست داد تا در خدمت شما باشم ، البته در اين وبلاگ جديد .
عرض ادب و احترام دارم خدمت تك تك عزيزاني كه در اين مدت به اين وبلاگ سر زدند . تشكر خاص دارم از سروراني كه برغم بروز نبودن وبلاگ ، به سركشي هاي خود ادامه داده و مرا از نظرات خود آگاه نمودند . توي اين مدت در زندگي روزمره و شخصي من اتفاقات زيادي رخ داد ، مشغله هاي فراواني بوجود آمد و ورود و خروجهاي بسياري هم صورت پذيرفت واما متاسفانه اين تابستان ، تنها تابستاني بود كه به مسافرت داخلي نرفتيم ، فقط چند روزي دوبي بودم كه واقعا جاي همگي خالي بود ، خيلي خوش گذشت . دوستاني كه به من لينك دادند ، يادآوري كنند تا من هم لينكشان را اينجا بگذارم . بهر حال اكنون من هستم پس بايد آستين بالا زده و كم كم دستي به سرو گوش اين وبلاگ بكشم و تنها دلخوشي من از اين بابت ، نظرات قشنگ شماست ...
براي آپ كردن ، مطلب خاصي به ذهنم خطور نكرد اما فكر كردم بد نيست اگرهم كمي سياسي بنويسم .
نامه توهين آميز فاطمه رجبي ( همسر غلامحسين الهام – سخنگوي دولت ) خطاب به سيد محمد خاتمي يكي از مهم ترين ، بحث برانگيز ترين و جنجالي ترين مباحث سياسي اجتماعي چند روز گذشته بود . مهمترين ، نه از لحاظ شخصيت اجتماعي و يا طرز فكر و مشي سياسي فاطمه رجبي بلكه بخاطر حرمت شكني و توهين به شخصيتي كه طي 2 دوره 20 ميليون از ما ايرانيان را به پاي صندوقها كشاند و مشروعيت نظام و حاكميت را حداقل 2 دوره 4 ساله تمديد كرد . نامه اي كه مخالف و موافق ، متن وادبيات سياسي اجتماعي نگارنده آن را به باد انتقاد وسرزنش گرفته تا بلكه مقداري شعور سياسي خود را تقويت نموده و خواسته دشمن را زير تابلو دوست مطرح ننمايد .
نامه سراسر اهانت فاطمه رجبي 2 هفته پس از آن منتشر مي شود كه همسرش غلامحسين الهام در نامه اي به دادستان تهران ، سعيد مرتضوي را به دليل عدم برخورد با رسانه هايي كه از دولت انتقاد مي كنند مورد سرزنش قرار داده بود .
گرچه در يك سال گذشته نام فاطمه رجبي به واسطه انتصاب همسر او به سخنگويي دولت محمود احمدينژاد بيش از پيش به گوش ميخورد اما رجبي براي خوانندگان نشريات تندرو در دهه گذشته نام ناآشنايي نيست.
ديدگاههاي فاطمه رجبي بيشتر در نشرياتي مانند « صبح » به مديريت مهدي نصيري و نيز « يالثارات » به مسئوليت انصار حزبالله چاپ شده است. نشرياتي كه نسبت به مطبوعات محوري راستگرايان در ايران نيز تندتر به حساب ميآيند. شايد به همين دليل است كه مقالات رجبي تقريباً هيچكدام از رجال سياسي ايران ( به جز محمود احمدينژاد و غلامحسين الهام ) را بينصيب نميگذارد. به جز چند مقاله اخير رجبي از او چند كتاب درباره مفاهيمي مانند فمينيسم و ليبراليسم از سوي انتشارات كتاب صبح چاپ شده است. آخرين كتاب او « احمدينژاد معجزه هزاره سوم » نام دارد كه در بيش از سيصد صفحه كليه رجال سياسي ايران را به باد نقد و اتهام كشيده است.
همسر الهام در آخرين مورد ، ماه گذشته عزت اله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما را به دليل آنچه عدم تبليغ دستاوردهاي دولت احمدي نژاد خوانده است ، با ‹‹ قطب زاده ›› رئيس اسبق و معدوم راديو و تلويزيون ايران مقايسه كرده و حتي از وي بدتر خوانده بود .
حسين شريعتمداري مديرمسئول روزنامه كيهان در سرمقاله اين روزنامه بشدت از يادداشت وهن آميز فاطمه رجبي همسر سخنگوي دولت انتقاد كرد. متن كامل اين يادداشت به شرح ذيل است :
... به عنوان يك برادر- تا حدودي تجربه اندوخته- به خود حق مي دهم براي فاطمه رجبي نگران باشم و با توجه به يادداشت ها و مقاله هايي كه اين روزها در نقد - كه چه عرض كنم - در هجو برخي از مسئولان بلندپايه اسبق و سابق ولاحق نظام مي نويسد خطاب به ايشان بگويم ؛ خواهر گرامي! بيم آن دارم كه اگر خداي سبحان دستت را نگيرد و از راهي كه برگزيده اي باز ندارد، سرنوشتي نه چندان خوشايند در انتظارت باشد.
خانم رجبي اگرچه از سويداي دل مي گويد و مي نويسد ولي متاسفانه، در بسياري از نوشته ها- با عرض پوزش- حرمت مسئولان و نظام را پاس نمي دارد، « شعار» را به جاي استدلال مي نشاند، بين « صفر» و « صد» نقطه ديگري نمي شناسد و از اين روي به اغراق روي مي آورد و يا « همه» را « هيچ » مي انگارد!
خانم رجبي در نوشته هاي اخير خود تهمت هاي ناروايي به مسئولان بلندپايه سابق و لاحق نظام اسلامي روا داشته اند كه در اين نوشته مختصر مجال پرداختن به همه آنها نيست، بنابراين آخرين نمونه را به عنوان اندكي از بسيارها مي آوريم .
خانم رجبي در نوشته اي مفصل از سفر آقاي خاتمي به آمريكا انتقاد كرده و وظيفه هريك از مراكز نظام را در برخورد با ايشان گوشزد فرموده اند!!! و از جمله خواستار خلع لباس آقاي خاتمي شده اند! كه بايد گفت ؛ آقاي خاتمي دو دوره متوالي رئيس جمهور كشور بوده است آنهم با آراء بالا و كم نظير و از سوي ديگر، ظاهرا خانم رجبي مي دانند كه دوره هاي مختلف رياست جمهوري ، حلقه هاي بهم پيوسته نظام است و نظام حاصل جمع آنهاست - صرفنظر از مورد استثنايي بني صدر كه از سوي همين نظام عزل شد- بنابراين ايشان با كدام منطق عقلي و شرعي رئيس جمهور منتخب مردم و مورد تاييد بالاترين مقام رسمي و ديني نظام را وابسته به آمريكا مي دانند؟! و از موضعي نه فقط فراتر از همه مردم و تماميت نظام بلكه در جايگاهي برتر از رهبري نشسته و دستور خلع لباس آقاي خاتمي را صادر مي فرمايند؟!
آيا ايشان عقل سياسي ، شعور ديني و بينش اسلامي خود را برتر از همه مي دانند؟ و آيا بر اين باورند كه تماميت مردم و مراجع و رهبري و... از درك آنچه ايشان درك فرموده اند عاجزند؟! و يا معتقدند آنان نيز مانند ايشان فكر مي كنند اما به اندازه خانم رجبي جرأت بيان و شجاعت عمل به وظيفه ديني و سياسي خود را ندارند؟!... سركار خانم رجبي براي اين سؤال چه پاسخي دارند، جز آن كه خود را سرور نظام، عقل كل ايران اسلامي و يگانه پيشواي ديني و سياسي امت مسلمان تلقي بفرمايند؟!...
اميدوارم خانم رجبي از سخن نگارنده آزرده خاطر نشود ولي چاره اي جز گفتن نيست كه در گذشته اي نه چندان دور- با عرض پوزش - نوشته ها و اظهارات ايشان جايگاه و اهميت چنداني نداشت و البته امروز هم ندارد و تنها تفاوت امروز و ديروز آن است كه امروز خانم رجبي همسرآقاي الهام هستند، سخنگوي رسمي دولت.
خانم رجبي در برابر اعتراض ها مي فرمايند «من با مسئوليت خود مي نويسم»! و توجه ندارند كه اگر همسر ايشان سخنگوي دولت نبود ، اظهارات و نوشته هاي ايشان اهميتي براي مطرح شدن نداشت. با اين حساب، آيا سركار خانم رجبي ترديدي دارند كه از « رانت سياسي » استفاده مي كنند؟! آن هم با شرحي كه گذشت؟!...
ما هم در كيهان به آقاي خاتمي انتقاداتي داشته ايم و به آن پرداخته ايم و به سفر اخير ايشان نيز، اما... حرمت ايشان را به نفع دشمنان اسلام و نظام نشكسته ايم و حتي هنگامي كه برخي از گروه هاي به ظاهر طرفدار آقاي خاتمي ، عليه ايشان به ناحق موضع مي گرفتند، كيهان به دفاع از وي پرداخته بود. تشبيه ايشان به گورباچف!، اتهام شاه سلطان حسين صفوي به وي و... از جمله اين موارد است تا آنجا كه وقتي اطلاعيه اي در چند صفحه با ظاهر اسلامي عليه ايشان پخش شد و عكس هايي از آقاي خاتمي را در كنار ميز شراب نشان مي داد، كيهان تنها روزنامه اي بود كه به طور مستدل اين اتهام را رد كرد و در همان حال دوستان به ظاهر سينه چاك آقاي خاتمي ساكت بودند...
كاش خانم رجبي براي چند ساعت از برج عاج فرود مي آمد و تنها با يك نگاه گذرا به وضوح مي ديد كه دشمنان ايران اسلامي و جريانات مخالف نظام و دولت اصولگرا، چگونه نوشته هاي ايشان را بر صدر مي نشانند و قدر مي دانند! و از خوشحالي قند در دلهاشان آب مي كنند! و صد البته ، نه به خاطر جايگاه خانم رجبي و اهميت نوشته ها و اظهاراتش ، بلكه تنها به اين دليل كه رجبي همسر سخنگوي دولت است و هرچه دكتر الهام مي كوشد اين وابستگي را بي ارتباط با نوشته هاي خانم رجبي بداند ، كسي زير بار نمي رود ، چرا...؟ براي آن كه اگر انتصاب ايشان به سخنگوي دولت از نوشته هاي خانم رجبي حذف شود، ديگر نوشته هاي وي براي مطرح كردن و سوءاستفاده اهميتي ندارد...
و كلام آخر آن كه انشاءالله خانم رجبي از اين نوشته آزرده خاطر نشوند- كه احتمالا مي شوند - و اين سخن برادرانه را به گوش دل بسپارند كه مفهوم در خط امام و رهبري بودن ، پيروي از آنان است و نه از جايگاه رفيع آنها سخن گفتن و امريه صادر كردن ، آنهم به ناحق... و در اين باره باز هم گفتني هايي هست كه مي گذاريم و مي گذريم ...
خداوندا ! آنگه که نسیم یادت بر کویرستان جانم می وزد ، شاخه های خشک وجودم سرشار از نیلوفران سبز نیایش می شوند و ستاره ی امید آینه جانم را روشن و زلال می گرداند و مرا به چشمه سار عشق و معرفت می رساند . پس ای کاش همواره یاد و خاطره ی تو مرا لبریز بهشت عبادت کند .
تشکر و سپاس فراوان دارم از همه دوستان عزیزی که در این مدت به این وبلاگ سر زدند و مرا تنها نگذاشتند ، ممنون و متشکرم .
تشکر خاص دارم از ستاره عزیز و دوست داشتنی که در راه اندازی وبلاگ جدید خیلی به من کمک کردند .
مطلب خاصی آماده نداشتم ، فعلا این متن را داشته باشید .به امید خدا و یاری شما شروع می کنم .
ميگويد : بنويس ... روی کاغذ خط داری که منظم و پاراگراف بندی شده آماده نوشتن است ، ميگويد : تنها کافی است مدادت را برداری و شروع کنی...
هرگز ؛ هرگز ، بر روی کاغذ خط دار نخواهم نوشت ، کاغذ بايد سفيد سفيد باشد ، بايد اولين خط را خودم روی آن بکشم ، اصلا وقتیخط دار است نميتوانم روی آن بنويسم . من کج مينويسم ، گاهی سربالا ؛ گاهیسرپائين ، کدام کاغذ اينگونه خط کشی شده است؟
ولی کاغذها همه خط دارند ، بايد صاف نوشتن را تمرين کنم ، نميدانم ... وقتیروی کاغذ خط دار بنويسم ؛ خط ها هم احساس پوچی ميکنند ؛ چه فايده وقتی من به آنها توجهی ندارم .. اول بايد خطها را پاک کنم ، اين برای خطها هم بهتر است...