الهي !
تمام لحظه هايمان را سبز بخواه ، روزهايمان را آبي دريا ساز ، شب هايمان را از ستارگان اميد پر كن ، شادابي بهار را به دلمان هميشگي ساز ، لطافت شبنم هاي عشق و دوستي را نثار ديدگانمان كن و جانمان را جرعه جرعه از شادابي مومنانت سرشار كن .
با تشكر از همه شما دوستان و عزيزاني كه با حضور سزبشون به اين وبلاگ رونق مي بخشند . اين آپ قبل از موعد به اين دليله كه دارم ميرم جايي و دسترسي به نت ندارم ...
بازم هفته آخر شهريور رسيد . هفته اي كه از سال 81 به اين سو ، برام يه غم عجيبي مي آره ، هفته اي كه فروزان پر كشيد . بازم روز 28 شهريور نزديكه ... روزي كه فروزان غروب كرد ...
فروزان ( شقايق ) امامي 16 ساله ، دختر مهندس امامي و نويسنده وبلاگ ماه پيشوني ، در كوهنوردي با اعضاي خانواده ، در اثر ريزش كوه ، براي هميشه پر كشيد تا يكي از سنگهاي بهشتزهرا، براي هميشه آرامگاه او باشد .
اولين وبلاگ نويسي بود كه من باهاش آشنا شدم و همچنين اولين وبلاگ نويسي بود كه اين دار فاني رو وداع گفت . با وجودي كه 4 سال از پر زدنش مي گذره اما متاسفانه رنگ كهنگي نميگيره اين پرواز . با بقيه پروازها فرق مي كنه . حداقلش اينه كه براي من اين پرواز يه پرواز فراموش نشدني بود و هست ...
فروزان ! جات خيلي خاليه . انگار ديروز بود كه آخرين پستتو گذاشتي . انگار ديروز بود هواي مدرسه به سرت زده ، بوي ماه مهر به مشامت خورد و انگار ديروز بود كه هوس كوه رفتن به سرت زد و هزار انگار ديگه ...
اميدوارم داغ هيچ عزيزي رانديده باشيد اما باور كنيد اين نوع مرگ ، خيلي زيبا و ديدني بود . انگار یه جورایی بوی مرگ به مشامش خورده بود .
توي آخرين پست مردادش 81 دو مطلب داشت :
بيا بشينيم همه کلمه هايی که با س شروع می شه باهم دوره کنيم:
س... مثل.....سرما
س... مثل.....سکوت
س... مثل.....سنگ
س... مثل.....سياهی
س... مثل.....سخت
س... مثل.....
... بابا چه قوه تخيلی داری من که کم آوردم.... چی؟؟؟... نه نه ديگه بسه..... چی؟؟؟....
س... مثل.... سفر........
مطلب دوم :
آخ که چقدر دلم گرفته....دلم مي خواد برم شمال با جنوب يه جا که دريا باشه... من عاشق دريام....عاشق آب..... آخی رندگی.... يه دوست خوب داشتم اما خب حالا رفته ... رفته يه جای ديگه و من خيلی احساس تنهايی می کنم.........
مردادو سپري كرد. من اونوقتا وبلاگ نداشتم ، مي دونستم چيه ولي نمي خواستم داشته باشم . ولي فروزان كه رفت فهميدم وبلاگ چيه .
شهريور ازراه رسيد .
واي ، دقيقا 11 روز قبل از اون حادثه نوشت :
هر آغازی پايانی دارد...... و هر پايان را آغازيست...... اميدوار بودم اين پايان بين من و تو جدايی نيافکند اما انگار که اين پايان اغاز سفريست... سفری تا بينهايت..... هر سفر را آغازيست و آغاز سفرم پايان حرف من با توست......ولی هميشه احتمال بازگشت هست... بازگشت به سوی تو.. گرچه مرا نخواستی...... گرچه از تو نبودم........و نخواهم بود.......هرگز..........
فروزاناروز19 شهريور 2 تا از شعراشو گذاشت :
... و زمان می گذرد
از پس ثانيه ها
به تمنای طلوع
از سر آغاز کلام
... و زمان می گذرد
از سر پيچک خواب
تا سرای آفتاب
و حضوری روشن...
و :
آسمان در غربت است
ابرها می گريند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دايره هاست
کره ی خاکی سرد
مردمانی بيجان
بی خبر از خوشی ثانيه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از اين انسانها
در به در از پی خورشيد
ابرها می گريند ...
22 شهريور ، از عوض شدنش خبر داد :
... اما خب همه چی عوض شده ديگه من اون دختره قبل نيستم که همش تو فکره ديگران بود و حالش از خودش به هم می خورد البته الانم تو فکره ديگرانم... اما ديگه خودمو دست کم نمی گيرم... من واسه آينده ام برنامه دارم... و گذشته؟؟؟... گذشته هيچی جز يه خاطره ی کهنه کنج طاقچه نيست و فقط بايد ازش درس گرفت... و زمان حال؟؟؟... سرچشمه ی آينده و گذشته...
يك هفته قبل از مرگش نوشت :
تا حالا شنيدين يکی با ستاره ها حرف بزنه؟؟؟ من می زنم . اونم هرشب قبل از خواب . نمی دونيد . گاهی همچين تو بحث غرق می شيم که يه هو داد می زنم . بابام بيدار می شه می گه دختر تو دوباره زد به سرت؟؟؟ خجالت بکش با اين هيکل و قد و قواره ... بعد دوباره می خوابه و منو و ستاره ها کلی می خنديم...
فـــــــــــــــــــــــــروزان !!! چه زود به مهماني ستاره ها رفت .
و آخرين پستش ... بعد از غروبش آتيشمون زد اين پست :
بازم بوی مهر مياد ... بوی کتاب و دفتر ... بوی جوهر خودکار... بوی پروژه و بوی تحقیق... بوی شيطنتهای دوران تحصیل ... و يه عالمه بوی خوب ديگه ... يه هفته ديگه به شروع درس مونده ... اخی چقدر خوبه ها... اما اگه تابستون نبود اصلا يه همچين احساسی به ادم دست نمی داد... ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه ... بچه خرخون کلاس بشه... گاهی درس نخونه... نمی دونم والله ... يه جورايی خيلی دلم تنگ شده ...
آري ... اگه بود الان دانشگاه بود ، اگه بود الان كامنتهاي زيادي داشت ، اگه ...
..... لحظه اي چند بر اين چرخ كبود ، نقطه اي بود و دگر هيچ نبود .
مي خوام يه كم از بعد از رفتنش بگم . مطمئنم اينا رو مي خونه ...
پايان روز جمعه ، وبلاگهاي فارسيزبان همگي از او و مرگ نا به هنگامش ميگفتند، بي آنكه اونو از قبل بشناسند. خبر مرگ او بلافاصله در اتاقهاي گپ و گفتگوي اينترنتي پخش شد . در لابلاي پيامهاي كوتاه و بلند، همه از حادثهاي اسفبار ميگفتند كه قرباني معصوم و كمسنوسالي را طعمه مرگ ساخته بود. نويسندگان سرشناس يا گمنام، در صفحههاي شخصي خود، بلافاصله شرحي بر ماجرا نوشتند. در تاروپود پر پيچ و خم اينترنت ، ردپايي از نوشتههاي روزانه اش در آخرين ماههاي زندگي پيدا شد و بلافاصله مورد توجه وبگردهای سوگوار قرار گرفت. وبلاگ ماه پیشونی که تا آن موقع بطور معمول، تنها 25 يا 30 بازديدکننده داشت، يک روز پس از حادثه بيش از دو هزار بار بازديد شد و ستون نظرخواهي آن همچون سنگي يادبود صدها پيام را بر خود ثبت كرد. در اين زمان او ديگر نميتوانست از رونق ناگهاني صفحه خود خبردار بشه . گروهي از نويسندگان وبلاگها و سايتهاي اينترنتي، يك روز صفحههاي خود را به نشانه سوگواري تعطيل كردند.
بيست روز بعد از او ، داداشش اين دست نوشته اونو گذاشت : وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی... درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه... توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی... وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن...آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی.. بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری ( غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن..) همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی... و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست...
و اين يكي :
تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟.. يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟.. دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يکي و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...
بيست و هشتم شهريور نزديك است. سالگرد پرواز كسي كه داشت لحظهشماري ميكرد براي استشمام دوبارهي بوي مهر، بوي كاغذ كتابهاي درسي... بوي عشق... و او بوي عشق را با تمام مشامش حس كرد .
آري . شقايق ديگر گپ نزد ، .. ماه پيشوني ديگر ننوشت ... و فروزان هرگز هفده ساله نشد .
روحش شاد ...

