خداوندا !
از قاب سجاده ام به سرزمين دعا و نيايش مي نگرم و شكوه ايمان را در پرواز سجده گذارانت به وضوح مي بينم و آرزو مي كنم كه كاش بتوانم باراني باشم بر كويرستان جانم تا تاريكيها را از وجودم بشويم و بار ديگر به عشق و اميد تو جوانه بزنم و نيلوفران مهرباني را در خويش برويانم .
پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردني است . اين واژههاي ماندگار فروغ فرخزاد را بسيار شنيده و خواندهايم آنچنان كه بسيار شنيدهايم مرگ پل و دري است به سرايي ديگر .
يا اين كه مرگ همزاد خواب است . اينجا و آنجا خواندهايم كه مرگ مانند غروب خورشيد است ، وقتي كه خورشيد در اينجا غروب ميكند ، در جايي ديگر طلوع ميكند ، در واقع خورشيد ، هيچگاه غروب نميكند ... با اين همه، كم نيستند مردمي كه از مرگ ميترسند ، درست همانگونه كه كودكان از تاريكي . و اين در حالي است كه همه ما بيترديد روزي ميميريم ، اما نميدانيم مرگ چه هنگام و كجا به سراغمان خواهد آمد .
من اما، سالهاست كه مساله مرگ را براي خود حل كردهام . ( البته گمان ميكنم كه حل كردهام ) .
به مرگ، مانند « رنگ » ي ديگر در كنار همه رنگهاي زندگي ، نگاه ميكنم ، جزيي ديگر از هستي . توپها و گلولههاي نخي فيلم « گبه » مخملباف را ديدهايد و به ياد داريد ؟ مرگ ، شايد همان كلاف و گلوله نخي سياه باشد در جوي آب روان زندگي ، يكرنگ ديگر.
اما با وجود اين، نميدانم چرا سراپا درد ميشوم و رنج ، هنگامي كه خبر برخي از مرگها و « پرواز » ها را ميشنوم و ميخوانم... اخباري تلخ ، غيرقابل هضم ، دردناك . گرچه سالهاست كه « مرگ » برايم مفهوم و موضوعي فهم شده مينمايد اما برخي مرگها ، جانكاهاند و سخت ، تلخ و تاسفبار...
اين خبر یک سطري و كوتاه را تعداد بسياري از وبلاگهاي روز جمعه بيست و نهم شهريور ماه هشتاد و يك درج كردند: « شقایق ديگر گپ نمي زند .. ! ماه پیشونی ديگر نمي نويسد .. ! و فروزان هرگز هفده ساله نخواهد شد .
1 پرنده ، 1 نوجوان ، 1 دانش آموز ، مظلوم ، ساكت ، بيهياهو ، بيهيچ نظارهگري پرواز كرد و رفت .
پرواز را به خاطر بسپار را فروغ ميگويد اما من به پرواز بيصداي آن گنجشك خيره ماندهام ، با اشكي در چشم ، و بغضي در گلو . روحش شاد .